افق

یوسف شیردژم

یک رباعی برای رژیم آل سقوط :

 

مانده است هزار ننگ بر آل سعود

می چسبد هر چه انگ بر آل سعود

 

وقتی که به مکه می رویم از این پس

باید بزنیم سنگ بر آل سعود

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

تموم اهل عالم دشمن تو

بیافته خون تو بر گردن تو

 

الهی از سرش مویی نشه کم

کسی که سر ببرّه از تن تو

 



نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

درد لاعلاج

 

بیا برای دفتر دلم غزل باش

برای طبع شعر من شبی بغل باش

 

شکر بریز و اندکی مرا بخندان

برای لحظه های تلخ من عسل باش

 

دلم دچار درد لاعلاج عشق است

برای مشکل دلم تو راه حل باش

 

همیشه ذکر خیر مهربانی توست

برای حرف من دلیل مستدل باش

 

بیا نشان بده چه قدر عاشقی آه...

برای عشق من تو بهترین مثل باش

 

به حرف هایت اعتماد دارم اما

برای حرف های خود بیا عمل باش

 

"افق!" بیا و خلوت مرا به هم زن

تو هم در این میان خروس بی محل باش!

 

 

چاپ شده در :

مجله ی اطلاعات هفتگی

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

  

وقتی که هستی

 

وقتی که هستی حس دلتنگی ندارم

سرشار احساسم من و منگی ندارم

 

وقتی که خوبی ساده ای بی ادعایی

من با تو رنگی غیر یکرنگی ندارم

 

اخلاق من وقتی که هستی نرم نرم است

وقتی که هستی من دلی سنگی ندارم

 

وقتی که هستی کوک کوکم ، شاد شادم

سازم ، ولی دیگر بد آهنگی ندارم

 

من با تو می آیم به هر جایی که گفتی

در راه عشق و عاشقی لنگی ندارم

 

             *    *    *

شعرم «افق!» با حس و حالت فرق دارد

من عاشقم با تو هماهنگی ندارم !

 

 

چاپ شده در :

مجله ی جوانان امروز

قرائت شده در :

رادیو جوان  ( برنامه چار باغ ) 

  

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

   

 یک دوبیتی :

 

 

 اگه از من کنی یادی ، درسته

 به فکر دردم افتادی ، درسته

 

 تو دستت نوشداروی من اما

 سر وقت خودش دادی ، درسته

 

 

چاپ شده در :

مجله ی اطلاعات هفتگی

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

...که نشد!

 

خواستم غم بگذارم... که نشد

غم عالم بگذارم... که نشد

 

خواستم در دل پر عاطفه ات

کینه را هم بگذارم... که نشد

 

در نگاهت که مرا عاشق کرد

اشک نم نم بگذارم... که نشد

 

خواستم روی تو ای حور و پری

نام آدم بگذارم... که نشد!

 

خواستم در غزل خویش،"افق!" 

بیش از این کم بگذارم... که نشد! 

 

 

چاپ شده در :

مجله ی جوانان امروز 

  

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

 

 بگذار...

 

 بگذار امشب تب کنم فردا بمیرم

 در خلوت تاریک خود تنها بمیرم

 

 وقتی دریغ از بویی از پیراهن تو

 بگذار تا در دامن غم ها بمیرم

 

 اینک که بد حالم که بد حالم که بد حال

 باید همین حالا همین حالا بمیرم

 

 یک دم نشد آدم دل دیوانه ی من

 مجنونم و بگذار بی لیلا بمیرم

 

 بگذار در حال غزل خواندن بمیرم

 بگذار "افق" ! یک بار هم زیبا بمیرم  

 

 

 چاپ شده در :

 مجله ی اطلاعات هفتگی 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

 

 بویی از پیراهن تو

 

 

 کوتاه شد دست دلم از دامن تو

 اینک دریغ از بویی از پیراهن تو

 

 سر می برم در خلوت تنهایی خویش

 بی چشم های مشکی اما روشن تو

 

 جان مرا از جان مجنون آفریدند

 زیرا بنا شد از تن لیلی تن تو

 

 سرداست و سنگین لحظه های بی توی من

 عادی است اما لحظه های بی من تو

 

 عاشق شدن هم معنی رنج و جدایی است

 لعنت به "عشق بین ما بر هم زن" تو !

  

 اینک منم با این دل از جنس شیشه 

 اینک تویی و آن دل از آهن تو 

 

 جای تعجب نیست با این بی خیالیت

 خون دلم افتد اگر بر گردن تو

 

 ...هرچند طرز شعر گفتن را بلد نیست

 شعر قشنگی گفت "افق" از رفتن تو .

 

 

 چاپ شده در :

 مجله ی اطلاعات هفتگی

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

    

دل من

 

 

بیا که از تب عشق تو آب شد دل من

دچار درد و غمی بی حساب شد دل من

 

برای شعله شدن آفریده شد چشمت

برای ذوب شدن انتخاب شد دل من

 

چقدر عشق تو سازنده است و ویرانگر !

سر تو باد سلامت ، خراب شد دل من

 

صدای مخملی و نازک تو را که شنید

برای ناز کشیدن مجاب شد دل من

 

همیشه لال ترین بود و بی ترانه ترین

به یک اشاره ی تو شعر ناب شد دل من

 

"افق" ! چه خال قشنگی ست روی گونه ی تو

به محض دیدن تو نکته یاب شد دل من !

 

 

چاپ شده در :

مجله ی اطلاعات هفتگی   

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

  دو رباعی :

 

 

                    (1)

 

 ای دوست اگر زرنگ باشی بد نیست

 شیرین لب و شوخ و شنگ باشی بد نیست

 

 زشتت کرده است این همه اخم ، ‌بخند

 یک بار اگر قشنگ باشی بد نیست !

 

 

 

                    (2)

 

 گفتی که به من دچار باشی بد نیست

 یک عاشق سر به دار باشی بد نیست

 

 این گردن و این دار ، کجایی ای دوست

 یک بار سر قرار باشی بد نیست !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

  این جا هوا سرد است 

 

 این جا هوا سرد است آتش به پا کن عشق!

 یک بار هم لطفی در حق ما کن عشق!

 

 گفتی که عاشق را سر می زنی اما

 عاشق تر از ما کیست؟ ما را صدا کن عشق!

 

 جز درد بی دردی دردی نداریم آه...

 این درد ما را هم امشب دوا کن عشق!

 

 دست "افق" خالی ست زخمی غمی شعری

 گاهی نگاهی بر این بی نوا کن عشق!

 

 این جا هوا سرد است آتش به پا کن عشق!

 ما از توییم آری با دوست تا کن عشق!

 

 

 چاپ شده در : 

 مجله ی جوانان امروز 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

برای اطلاع جناب آقای صادق رحمانی

 

- به نظرات مراجعه فرمایید

 

  

.........................................................................................

 

 

دوباره...

 

دوباره شب شد و ما و اتاق معمولی

سکوت ، پنجره ، دیوار و طاق معمولی

 

دوباره برف ، ولی باز اجاق من خاموش

نه آتشی و نه چوبی ، اجاق معمولی

 

دوباره رد شدنت از مسیر رو’یاهام

دوباره شوق نگاه ، اشتیاق معمولی

 

دوباره آمدی و :‌ خوب من! خداحافظ

دوباره چشم به راهی ، فراق معمولی

 

دوباره دفتر و درد و غم و غروب و "افق"

دوباره شعر ، همین اتفاق معمولی

 

 

چاپ شده در :

مجله ی جوانان امروز 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

        

دومین کتاب شعرم به نام :

 

 

باز هم این من تنهای خودم

 

 

در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 

 

سالن ناشران عمومی ، راهرو ٢٠ ، ‌غرفه ٢۴

 

 

انتشارات فصل پنجم

 

 

 

 

==========================

 

  

  

انتشار این مقاله با نام :

  

 

" شاعری ، بزرگ ترین هنر آدمی "

 

  

در سایت تخصصی " ادب فارسی " وابسته به

 

 

مرکز آفرینش های ادبی حوزه ی هنری 

 

   

به مدیریت جناب آقای سعید بیابانکی

 

 

لینک مقاله :   adabefarsi.ir

 

 

====================================================

 

 

همچنین :  

 

 

انتشار این مقاله در سایت: 

 

 

شاعران پارسی زبان

 

 

لینک مقاله:     irafta.com

 

 

 

به نام خداوند جان و خرد

      بدون غفلت از هدف خلقت ، که همان هنر عبودیت و بندگی

است ، شاعری ، بزرگترین هنر آدمی است .

شعر فقط کلام نیست؛ اگر کلامِ صرف بود ، به راحتی تعریف پذیر

بود. شعر، دارای جوهره ای است که آن را از " بالاترین لسان

بودن " (1) هم بالاتر می برد . جوهره ی شعر ، امری فراتر از

زبان و کلام است و قبل از هر چیز ، ذهنی است .

در شعر ، البته بحث عالم معنا هم در میان است اما معنایی که

در شعر هست به اعتباری معنایی مجازی و تخیلی است . این

نوع معنا با ناخودآگاه انسان در ارتباط است و به همین دلیل

خیلی ملموس نیست .

       هنگامی می توان به وجود شعر پی برد که از مرتبه ی

والای خود پایین تر بیاید و در قالب کلام ظاهر شود. این مرتبه ی

والا ، خاستگاه و سرمنشاء همه ی هنرهاس . در آن عالم بالا ،

جایگاه شعر بدلیل پیوندش با واژه ها ، عبارت ها و جمله های

معنادار از همه ی هنرها بالاتر است . برای اثبات برتری لفظ و

سخن و نوشته همین بس که  برترین معجزه ی خداوند تبارک و

تعالی به برترین پیامبرش حضرت محمد صل الله علیه و اله و

سلم ، کتاب است و در آن کتاب ، چنان ارزشی به نوشته داده

شده که نه تنها به نوشته که به قلم هم سوگند یاد شده

است. ما به آن جایگاه و خاستگاه والای شعر دسترسی نداریم. 

ماهیت شعر ، علاوه بر ابعاد ظاهری ، ابعاد دیگری هم دارد که

نهفتنی و نگفتنی است. ما با همین شعرِ به رشته ی سخن در

آمده مواجه هستیم و اگر چه خودِ همین شعر به رشته ی

سخن در آمده ، به ظاهر ملموس و عینی است اما باز هم دارای

جنبه های غیر ملموس و غیر عینی بسیاری است .

به هر حال ما با توجه به در اختیار داشتن همین مقدار از ماهیت

شعر ، سعی می کنیم درحد توان خود آن را بشناسیم و تعریفی

هر چند ناقص از آن ارائه کنیم؛ اگر چه بهترین تعریف برای شعر ،

خود شعر است ؛ یعنی هر شعر ، تعریفی است از شعر .

شعر ، در هر زبانی تعریفی جدا دارد و شعر هر ملت تنها برای

همان ملت شعر است و اگر به زبانی دیگر برگردانده شود دیگر

شعر نیست و مجموع تعریف های زبانی ملت های مختلف از

شعر ، در طول همه ی دوران ها ، می شود یک تعریف زبانی

جهانی از شعر ؛ که خود چندین پله از تعریف اصل و جوهر شعر ،

که همان شعر ذهنی و فرا زبانی است پایین تر است . آری ، ما

هم شعر ذهنی و فرا زبانی داریم و هم شعر زبانی و کلامی .

پرداختن به شعر فرا زبانی که جوهر و اصل و اساس شعر  است

نه ممکن است و نه حتی مفید.شعری که ما آن را می شناسیم

و در مورد آن صحبت می کنیم، شعری است که به طور ناقص در

کالبد کلام تجلّی یافته است ؛ شعر هرچه ضعیف تر باشد شدت

این نقص را بیشتر می کند . معمولاً ما وقتی می خواهیم شعر

را تعریف کنیم ناخودآگاه می کوشیم آن بخش از شعر را که در

ذهن مانده و امکان کلامی شدنش وجود ندارد نیز در تعریف

خویش بگنجانیم تا بلکه بتوانیم تعریف جامع و کاملی را از شعر ،

به دست دهیم ؛ حال آن که این کار ، عملاً امکان پذیر نیست و

فقط تعریف کردن شعر را دشوار می کند . سختی در تعریف

شعر به این معنی نیست که درک کردن آن امکان پذیر نباشد ؛

نه ، شعر درک می شود اما تعریف کردنش مشکل است.

درست مثل روند فراگیری یک زبان بیگانه ؛ پس از فراگیری یک

زبان بیگانه ، فهمیدن آن زبان بسیار ساده تر از سخن گفتن با آن

است حتی در زبان مادری نیز این موضوع صدق می کند و برای

خودِ ما هم فراوان پیش آمده که سخنان یک اندیشمند را که به

زبان مادری ما حرف می زند درک می کنیم ، اما نمی توانیم آن

را به خوبی بازگو کنیم . مثال دیگر در این مورد ، درد است ؛ ما

درد را حس می کنیم ، ولی بیان چیستی و چگونگی آن برایمان

سخت است . آری جوهره و اصل شعر ، چیزی است شبیه درد،

که حس شدنی اما تعریف نشدنی است .

در بحث شعر باید گفت که هر شعری که به آن شعر فرا زبانی

نزدیک تر باشد ، شعرتر است . پس شعر را می توان ارتقاء داد و

انتهای این ارتقاء ، جایی است نزدیک بی نهایت . بر همین

اساس ، شعر می تواند همواره در حال ترقی باشد و این که

بگوییم آخرِ مثلاً غزل ، فلان یا بهمان است صحیح نیست ؛ مگر

آن که منظورمان این باشد که بگوییم فرد دیگری پا به عرصه ی

وجود نخواهد گذاشت که در غزلسرایی به مقام فلان شاعر

برسد ؛ که این هم نوعی غیب گویی است و محال !

شعر ، از سنخ سخن است و از شعبه های شعور . شاعری یک

هنر و بلکه برترین هنر است . کار هنرمند ، به منصه ی ظهور

رساندن هنر در قالب های گوناگونی مثل شعر ، موسیقی و... ا

ست . هنرهای دیگر غیر از شعر ، قابل تعریف هستند چون

نوعی تقلید یا تکرارند که از دیدگاه یک هنرمند بازنمایانده

می شوند . مثلاً نقاشی تقلیدی است از یک منظره ی واقعی یا

خیالی که اگر آن منظره حتی خیالی هم باشد ، در اصل با

واقعیتی ملموس مرتبط است . شکل های دیگر سخن از قبیل

داستان ، از این جهت قابل تعریف هستند که یک موضوع

ملموس ، مثل رویدادهای روزمره ی انسان ها را به نوعی روایت

یا بازسازی می کنند . داستان ، هرچند تخیّلی هم باشد و

شخصیت های آن حتی جمادات هم که باشند ، رفتار و گفتار

شخصیت هایش باز هم تقلیدی است از رفتار و گفتار انسان ها

یا حداقل می تواند همانند یا برگرفته از آن باشد . اما در پیدایش

شعر ، بحث تقلید اصلاً مطرح نیست و یک خلاقیت محض است

که البته تقلید شاعر از شاعر بحث دیگری است که در ادامه به

آن اشاره خواهد شد . یکی دیگر از دلایل سختی در تعریف شعر

نیز این است که ما می خواهیم شعر را با همان لفظ ها و

معناهایی تعریف کنیم که شعر هم با آن ها به وجود آمده

است.

        شعر ، برخلاف تصور عموم ، یک امر گفتاری نیست بلکه

یک امر نوشتاری است و یک شاعر ، اگر خوب شعر بگوید اما

نتواند خوب حرف بزند و یا حتی لال باشد ، جای تعجب نیست .

آری شعر ، از سنخ سخن است اما سخن منثور ؛ سخن منثوری

که فقط لفظ و معنا نیست ؛ وزن و آهنگ هم هست و از نثر

ادبی بسیار برتر و زیباتر است به همین دلیل است که شکل

ظاهری شعر هم اهمیت پیدا می کند .

         ضمن ارج نهادن به مضمون و توجه کردن به ارزش های

اسلامی ، دینی ، اخلاقی ، فرهنگی ، اجتماعی و انسانی باید

گفت که شعر ، قبل از آن که "چه گفتن"  باشد ، "چگونه گفتن" 

است ؛ در واقع ، "چگونه گفتن" ، اثبات برادری و "چه گفتن" ،

ادعای ارث بردن است .

       به هر حال ما ناچاریم که شعر را بر اساس مختصات زبانی

زبان شکوهمند فارسی خودمان تعریف کنیم . از این پس

منظورمان از شعر ، همان شعر فارسی است . ابتدا بحث را

بدون توجه به چیزی که به عنوان "شعر نو" مطرح شده پی

می گیریم :

 شعر را می توانیم شامل دو مقوله ی ظرف و مظروف بدانیم :

 ظرف :

 همان قالب های مختلف مثلِ غزل ، رباعی و... است با مد نظر

داشتن اهمیت وزن عروضی و قافیه

 

مظروف :

 

همان اصل ، اساس و جوهر شعر است که سعی می شود

مرتبه پایین تری از آن به کمک زبان و انواع فنون و صنایع ادبی

ارائه شود .

        تعریف ما از شعر باید با در نظرگرفتن این ظرف و مظروف

باشد . یعنی قالب و محتوا را درکنار هم مورد توجه قرار دهیم .

شعر ، نه یک محتوای صرف است و نه یک قالب محض ، هر دو

با هم است و همان گونه که تاریخ هم گواهی می دهد در شعر

فارسی ، ظرف ، جزئی اساسی از مظروف است ؛ با این

حساب ، تعریف شعر ساده تر خواهد شد و می توان گفت : هر

نوع نوشته ی ادبی که در قالب های شعر گنجانده و عرضه شود

، به طور عموم شعر است . نوشته ی ادبی هم که معلوم است

که چیست ! ادبی بودن یعنی این که یک شعر ، علاوه بر داشتن

وزن و قافیه و احیاناً ردیف ، از زبان روزمره و نظم هم فاصله بگیرد

و معنای لطیف و ظریفی را ارائه کند ؛ مصراع  یا بیتی از یک

شعر ، ممکن است به زبان روزمره نزدیک باشد و به تنهایی به

ظاهر شعر نباشد و نظم باشد اما چون در یک کلیت شعری قرار

گرفته و با ارکان دیگر شعر به خوبی پیوند خورده و همخوانی پیدا

کرده و به افاده منظور شعر کمک کرده ، شعر است ، هر چند

ممکن است باعث تضعیف آن شعر شده باشد . بحث کردن

درباره ی شعری بودن یا شعری نبودن عبارت ها و یا حتی واژه

ها هم به جای خود مناسب است اما در این جا مجال پرداختن

به آن نیست . یک تک بیت وقتی شعر است که از زبان روزمره

فاصله گرفته باشد و بتواند یک معنا و حس و عاطفه را به خوبی

انتقال دهد و از چنان جوهره ی شعری برخوردار باشد که بتواند

جواب اتهام نظم بودن را بدهد . تکیه و توجه این تعریف بر شعری

است که در" قالب های شعر کلاسیک" قرار گرفته باشد . این

تعریف ، بسیار جامع تر و مانع تر از تعریف هایی است که بدون

در نظرگرفتن ظرف و قالب های شعر کلاسیک فارسی ارائه

شود .

 اگر بتوانیم پاره ای از تفاوت های شعر و نظم را بیابیم ، فرق

شعر و غیر شعر هم آشکارتر خواهد شد.

 چند مورد از تفاوت های شعر و نظم :

 - نظم ، بیان واقعی یک موضوع حقیقی است اما شعر ، بیان

خیالی و شبیه سازی شده ی یک موضوع حقیقی و یا حتی

خیالی است .

 - علت به وجود آمدن یک نظم با مطالب آن نظم سنخیت دارد

ولی علت به وجود آمدن یک شعر با مطالب آن شعر سنخیت

ندارد .

 - نظم با عالم عینی و ملموس سر و کار دارد ولی شعر با عالم

غیر ملموس ، اغراق آمیز ، بزرگ ، کوچک و یا شبیه سازی شده

سر و کار دارد .

 

- در نظم ، عنصر زمان با همان شکل واقعی خود حضور دارد ولی

در شعر ، اگر عنصر زمان هم حضور دارد ، واقعی نیست.

 

- در نظم ، جمله ها و تصویرهای معمولی وجود دارد اما در شعر 

جمله ها و تصویرهای غیر معمولی.

 

- نظم ، یک خبر را همان گونه که هست گزارش یا روایت

می کند و توصیه و سفارش واقعی دارد ولی شعر ، خبر خاصی

را جز نشان دادن تأثرات و احساسات رقیق شاعر مطرح نمی

کند.

 - به وجود آمدن نظم ، بر پایه ی یک امر به ظاهر واقعی است

ولی به وجود آمدن شعر بر پایه ی یک امر به ظاهر غیر واقعی.

- در نظم ، معنا حرف اول را می زند اما در شعر ، معنا حرف آخر

را می زند !

 

- ظاهر نظم ، مثل یک رؤیای صادق است ولی ظاهر شعر ، مثل

هذیان است !

 

- در نظم ، صدق و راستی است ولی در شعر ، کذب و دروغ !

 

لازم است درباره ی چند بند اخیر توضیحی داده شود : جمله ها

و عبارت ها در شعر ، لزوما" حامل معنایی که به ظاهر از آن

مستفاد می شود نیستند ؛ نه این که جمله ها و عبارت ها و یا

خود شعر معنادار نباشد ؛ بی معنی و دروغ بودن شعر یعنی این

که مثلاً شاعری که از چیزی رنجیده در روز روشن بگوید : " شب

است و... " یعنی بین آن چه شاعر از آن متأثر شده و درباره ی

آن حرف می زند با آن چه که می گوید ظاهراً ارتباط و تناسبی

منطقی برقرار نباشد . اگر شاعران را دروغگو نامیده اند و خداوند

حکیم هم فرموده " شاعران چیزهایی می گویند که خود آن را

انجام نمی دهند و تنها گمراهان از شاعران پیروی می کنند " و

حتی پیامبرِ خود صل الله علیه و اله و سلّم را از شاعر بودن تبرئه

می کند به همین بُعد شاعر اشاره شده است نه این که مقام

شاعری مذمت شده  باشد ؛ چنانچه معصومین علیهم السلام

شاعرانی را که در مسیر حق بوده اند تحسین کرده و صله ها به

آن ها داده اند . آری ، شعر انعکاس واقعی حالت های درونی

شاعر است و این که گفته می شود شاعر سراغ شعر نمی رود

و شعر به سراغ شاعر می آید یک حرف درست است و بیانگر

واقعی بودن احساسات شاعر است . شعر از این نظر ، عینِ

صدق و راستی است اگر چه ممکن است شاعر ، هنگام ابراز آن

احساسات صادق ، حرف به ظاهر ناراستی هم بگوید و یا به

عمد ، آن احساس صادق را در مسیر کاذب و ناصوابی قرار دهد

و از آن سوء استفاه کند که این نوعی خیانت به شعر است .

 

       یک نوشته ی معمولی به خودی خود شعر نیست و با

 " جور دیگر شدن " شعر می شود . شاخص ترین " جور دیگر

شدن " یک نوشته ، منظم و آهنگین شدن به لحاظ بیرونی و غیر

عادی شدن معنایی به لحاظ درونی است ؛ چه نظمی دقیق تر

از همطرازی تعداد هجاها ؟ و چه آهنگی کامل تر و مناسب تر از

آهنگ متأثر از اوزان شعر کلاسیک فارسی ؟ ( متمایز شدن از

نثر ) و چه غیر عادی شدنی بهتر از غیر واقعی و تخیلی شدن

؟! ( متمایز شدن از نظم ) بنابراین ، وزن و تخیل ، در شعر بودن

یک نوشته نقش بسزایی دارد . البته منظور از تخیل ، تخیل

محض نیست بلکه جور دیگر بیان کردن یک واقعیت است .

 

      و اما در مورد "شعر نو" ، یعنی همه ی نوشته هایی که

قالب های شعر سنتی و به اصطلاح کلاسیک فارسی را کنار

گذاشته اند و ادعا دارند که شعر ، یعنی محتوای محض :

 

با احترام به همه ی نظریه های مطرح شده در چند و چون این

نوع ادبی و بدون داشتن تعصب خاصی نسبت به شعر کلاسیک

باید گفت :

 

یکی از دلایل مهم نیاز به تعریف شعر در این عصر ، پیدایش

همین شعر نو است . شکی نیست که بزرگان شعر نو ،

خواسته اند سراغ همان جوهر ذهنی و فرا زبانی شعر بروند و

آن " شعرتر" را عرضه کنند اما این کار ، عملاً امکان پذیر نیست .

اصل و جوهر شعرِ ذهنی و فرا زبانی هم چون بالاخره باید در

هیئت همین کلمه ها و عبارت ها خود را متجلّی کند ، پس باید

محدود شود و سطح آن پایین تر بیاید تا قابلیت عرضه پیدا کند و

چه بهتر که این پایین آمدن سطح شعر را با ابزاری مثل انسجام

بخشیدن و شکیل تر کردن شعر و به عبارتی دیگر ،  قراردادن آن

در قالب های شکیل شعر کلاسیک فارسی جبران کنیم . اگر

نگوییم همه ، لااقل بخش بزرگی از همان چیزی را که بزرگان

شعر نو به دنبالش بوده اند ، می توان در شعر کلاسیک به کار

گرفت تا دلنشین تر شود . حدود و ثغور شعر کلاسیک فارسی

اگر چه  برای شاعران کمی دست و پاگیری ایجاد می کند اما

محدودیت های شعر کلاسیک ، نسبت به زیبایی ها ، قابلیت ها

و تاثیرگذاری های آن ، بسیار ناچیز است و با تمرین و ممارست

و ورزیدگی ذهن و کسب مهارت می توان بر این مشکل هم فارغ

آمد ؛ همچنان که شاعران توانا در طول سالیان دراز ، نشان داده

اند که این محدودیت ها چندان مهم و مزاحمِ کار شاعری نیست

و شاعران شهیر برای نشان دادن قدرت شاعری خویش سراغ

قالب ها ، وزن ها و قافیه های سخت رفته اند و اتفاقاً این حدود

و ثغور ، موجب ایجاد تمایز بیشتر بین شاعر قوی و شاعر

متوسط و ضعیف از یک طرف و شاعر و غیرشاعر از طرف دیگر

می شود . شعر ، کلام فاخر است و وزن و قافیه در فخیم بودن

آن بسیار موثر است . بزرگان شعر نو نیز خود ابتدا یا شعر

کلاسیک می سروده یا لااقل با آن آشنا بوده اند و در سرودن

شعرهای نوِ خود ، یا به وزن عروضی پای بند بوده اند و یا اگر هم

به وزن عروضی پای بند نبوده اند ، به الزام شعر برای داشتن

نوعی وزن و موسیقی درونی معتقد بوده اند و اغلب ، شعرِ

بدون هیچ وزن و آهنگی را شعر نمی دانسته اند ؛ اگرچه

استادان زبان فارسیِ غیر فارسی زبان اذعان می کنند که :

فارسی زبانان و به ویژه ایرانیان با زبان شعر صحبت می کنند ،

اما تلاش سرایندگان شعر نو برای -  به زعم خودشان -  پرکردن

خلاء وزن و قافیه با چیزهای دیگر ، بهترین شاهد بر این مدّعا

است که شعر ، فقط کلام نیست ؛ چیزهای دیگری مثل وزن و

آهنگ ( ریتم )هم هست . روح و روان انسان از جذبه کلام موزون

و آهنگین ، لذّت  می برد و انسان از خواندن یا بیان آن احساس

آرامش و نشاط می کند . استفاده از موسیقیِ محسوس تر در

شعر ، بر موسیقی غیر مشهود و پنهان ، رجحان دارد چون

دلنشین تر است . موسیقیِ محسوس در شعر می تواند به

پیشبرد همین رسالت آرام بخشی شعر کمک شایانی کند.

 

به قول استاد دکتر الهی قمشه ای (2) انسان ذاتاً ریتمیک است

و ریتم و آهنگ از ویژگی های خاص آدمیزاد محسوب می شود

و اگر چه در همه موجودات از کائنات گرفته تا حیوانات ، به نوعی

ریتم وجود دارد اما جز انسان ، که دارای قوه عقل است ، هیچ

موجود دیگری آن را احساس نمی کند. ریتم و آهنگ ، با دیگر

ویژگی ها و احساسات انسان اعم از زیبایی ، شادی ، خوبی

و... مرتبط است و این ریتم و آهنگ است که انسان را از حیوان

جدا می کند. ایشان همچنین می گویند: چه لزومی دارد که

شاعران برای نوآوری کردن وزن و ریتم را از شعر کم کنند؟

شاعران بهتر است به جای کم کردن قوت ریتم و آهنگ در شعر ،

ریتم های بیشتری را که در اوزان شعر فارسی می توان کشف

کرد ، به شعر اضافه کنند و در وزن های جدید شعر بسرایند و

نوآوری کنند. ( قریب به مضمون )

 

از یاد نبریم که شاعری دو جنبه دارد : یکی جنبه ذاتی بودن این

قریحه در نهاد شاعر و دیگری جنبه فنی و مهارتی بودن آن است

که اگرچه این دومی درصد کمی را شامل می شود اما به خاطر

اهمیت نحوه ی عرضه و ارائه ی شعر ، اهمیت زیادی دارد . در

سرودن شعر ، علاوه بر مد نظر قرار دادن بحث "چه گفتن" باید

به "چگونه گفتن" نیز اهمیت بدهیم . بر خلاف نظر بعضی ها که

می آیند دعاها را به نظم می کشند و از تأثیر آن می کاهند ! ،

حقیر معتقد است که بیان حرف های حکیمانه ، با جمله های

معمولی بهتر و انتقال مفاهیم آن ساده تر است تا با زبان شعر یا

حتی یک نظم خشک و خالی . از این جهت که شعر با واژه های

معنادار به منصه ی ظهور می رسد و اعلام موجودیت می کند ،

"چه گفتن" هم اهمیت پیدا می کند و این دو ، مثل دو بال یک

پرنده اند که برای داشتن پروازی موفقیت آمیز ضروری هستند .

شعر ، اگر هدف هم نباشد و فقط وسیله باشد ، وسیله ای

است برای آرام کردن روح نا آرام شاعر در وهله اول و روح

مخاطبان و خوانندگان آن در وهله دوم ؛ چون به هر حال مخاطبان

و خوانندگان شعر وقتی می بینند دردهای آن ها نیز به شکلی

هنری بازگو و ماندگار می شود احساس آرامش می کنند این

تقابل به ایجاد آرامش و سرکوب انرژی منفی و سرکش در شاعر

و مخاطبانش کمک زیادی می کند . این که شعر باید مثلاً متعهد

یا اخلاقی باشد و مسایل انسانی و ارزشی را مطرح  کند ،

بحثی است که به خود شاعر بر می گردد که شاعر باید مثلاً

متعهد باشد و چنین و چنان بگوید . کمترین توقع از یک شاعر این

است که "زیبا" بگوید و به این وسیله احساسات و روحیات خود

را عرضه کند و بر دیگران تأثیر بگذارد و یا آن ها را - حتی در خیال

خویش - به همدردی با خود فرا خواند یا با آن ها همدردی و

همنوایی کند البته همین کارها را می تواند با استفاده از

مفاهیم بلند دینی ، اخلاقی و انسانی انجام دهد .

 

خوب است در این جا اشاره ای هم به تعهد در شعر بشود :

تعهد در شعر ، اگرچه رابطه ی تنگاتنگی با تعهد شاعر دارد اما

لازم و ملزوم یکدیگر نیستند . بسیار دیده شده که یک شاعر

بی تعهد ، شعر متعهد یا یک شاعر متعهد شعر بی تعهد هم

سروده است. هنرمند و در این جا شاعر ، به دلیل آن که هنرش

از جانب خدا به او عطا شده ابتدا باید به خداوند و دین آسمانی

او و سپس به خود و روح الهی و ذاتِ جانِ خویش تعهد داشته

باشد و در نهایت به هم نوعان خود . از آن جا که خیلی از افراد

هم می خواهند که هنری داشته باشند تا بتوانند حرف دل خود

را بزنند و به وسیله ی آن مرهمی بر دردهایشان بگذارند اما این

امکان برایشان میسر نیست ، هنرمند وظیفه دارد با درک صحیح

از درد هم نوعان خود با هنر خویش با آن ها ابراز همدردی کند و

حرف دل آن ها را نیز تا حد ممکن در هنرش بگنجاند . هنر ،

امانتی است از جانب خدا در دست هنرمند . هنرمند اگر حرف

خدا و دین هم بر زبان و در هنرش نیاورد و هنرش را وسیله ی

رسیدن خود و دیگر افراد جامعه به خدا  قرار ندهد ، باید طوری با

هنرش برخورد کند که توهین و اهانتی از طرف هنرش به

مقدسات نشود و دستکم صلاح دنیای انسان ها را مد نظر قرار

دهد . بحث درباره ی تعهد در هنر بسیار فراگیرتر از این مجمل

است که می طلبد در جای خود مورد توجه قرار گیرد . بر می

گردیم به ادامه ی بحث :

 

       ذائقه و سلیقه ی شعری مردم ما نشان داده که آن ها به

شعرکلاسیک فارسی بسیار علاقه مند هستند و لذّت خواندن

یک شعر کلاسیک را با خواندن هیچ نوع ادبی عوض نمی کنند .

در بین جوانان امروزی هم اگر اقبالی به شعر نو دیده می شود

اولاً بسیار محدود و سطحی تر از اقبال توده مردم ، ادب دوستان

و ادیبان به شعر کلاسیک است و ثانیاً حتی همین جوانان هم

ارادت و عنایت ویژه ای به شعرکلاسیک دارند و جایگاه خاصی

برای آن قائل هستند و ثالثاً اقبال جوانان به شعر نو ، نه به اصل

شعریت آن بلکه به نوع ادبی آن مربوط می شود ضمن آن که در

میان جوانان ، شاعران کلاسیک سرایی وجود دارند که در

شاعری فوق العاده توانمند هستند و اگر درست نگاه کنیم

می بینیم که آن ها بخش هایی از توانمندی هایشان را هم در

شعرهای عالی فراوانی که سروده اند به نمایش گذاشته اند.

دلایل مختلفی باعث شده که این نوع  طرز تفکر حاکم شود که

دیگر شاعر و سخنوری مثل حافظ ، سعدی و... پا به عرصه ی

وجود نخواهد گذاشت ؛ یکی این که در دوران های گذشته ،

شاعران معمولاً غیر از این که شاعر بودند در علوم دیگری مثل

منجمی ، طبابت و... نیز دستی داشتند و بعضاً در این قبیل امور

به مقام استادی هم رسیده بودند و همین امر باعث شده که

بیشتر مشهور شوند . همچنین برخی از شاعران به اشخاص یا

فرمانروایانِ برجسته وابستگی داشته اند و این هم یکی از علل

شهرت آن ها است . دیگر این که شماری از ادیبان امروز ما ، بنا

به دلایل گوناگونی از جمله کسب شهرت ، چشم و هم چشمی

و یا نوع شیوه های آموزشی دانشگاه هایی که در آن تحصیل

کرده اند ، بیش از اندازه به شاعران بزرگ دوران گذشته پرداخته

اند و بر اساس حدس و گمان های خویش ، مطالبی راجع به آن

ها و شعرهایشان مطرح کرده اند که با واقعیت فاصله ی زیادی

دارد که این کار به قول شهید استاد مطهری بر می گردد به

تمایل انسان به افسانه سازی (3) . این هم مزید بر علت شده

که از طرفی شاعران بزرگ ، بیش از حد مطرح شوند و از طرفی

اغلب شاعران امروزی به خود جرأت فکرکردن درباره ی امکان

دسترسی به جایگاه بلند آن ها را ندهند . پرکاری و حجم زیاد

شعر شاعران قبل هم یکی از دلایل متمایز به نظر رسیدن آن ها

و در نتیجه شهرت بیشتر ایشان است . مطلب دیگر این که

اغلب شاعران مشهور ، در زمان حیات خود اگر مشهور بوده اند

دستکم به اندازه ی حالا مشهور نبوده اند و چه بسا شاعرانی

که اینک گمنام زندگی می کنند و در آینده ای نه چندان دور

مطرح و به شاعرانی بزرگ تبدیل شوند . در دیگر رشته های

هنری یا علوم نیز همین امر صادق است ؛ آیا همه ی بزرگان در

زمان حیات خود این قدر مشهور بوده اند و همه ی ابعاد علمی

آن ها شناخته شده بود ؟ تردیدی نیست که مقام و مرتبه ی

شاعریِ بزرگانی مثل فردوسی ، مولوی ، سعدی و حافظ بسیار

رفیع است ، اما این حقیقت ، منافاتی با دست یافتنی بودن

مقام آن ها ندارد ؛ مگر نه این است که انسان ها نسل به نسل

باهوش تر و مستعد تر می شوند ؟ پس چرا به ظهور شاعران

بزرگی مثل حافظ ، سعدی و... امیدی نباشد ؟ پیشرفت بی

سابقه ی علوم در زمینه های مختلف به ویژه در مسایلی که

عینی و ملموس است و ما روزمره با دستاوردهای آن سر و کار

داریم باعث شده که سرسام بگیریم و آن قدر در این گیجی

غوطه ور شویم که دیگر نه پیشرفت علوم نظری و انسانی را

ببینیم و نه اصولاً به آن احساس نیاز کنیم و نتیجه این می شود

که انسان می شود یک انسان ماشینی و بی ذوق و احساس .

 

       نباید از یک شاعر امروزی توقع داشت که مثل شاعران

گذشته شعر بگوید و مثلاً همانند آن ها به دنبال مضمون آفرینی

یا بیان سخنان حکیمانه و دادن پند و اندرز باشد و همان طور که

شاعر امروزی نباید مثل شاعران گذشته شعر بگوید اگر شاعران

دیروزی مثل حافظ ، سعدی و... نیز در زمان ما زندگی می کردند

دیگر آن طور شعر نمی گفتند و مثل همین شاعران امروزی

شعر می گفتند و معلوم نبود که صد در صد به این جایگاه و

شهرتی که دارند می رسیدند ! جامعه ی امروزی از شاعر

امروزی توقعات دیگری دارد که یکی از آن ها " به زبان و شیوه ی

رایج امروز شعر گفتن" است .

 

      یک نکته هم درباره ی "مخاطب" و آن این که : باید توجه

کرد که شاعران برای دیگران شعر نمی گویند بلکه برای دل

خودشان شعر می گویند ! مردم به خاطر داشتن دغدغه ها و

دردهای مشترکی که با شاعران دارند از شعر آن ها لذت می

برند ! این که گفته می شود " بحران مخاطب " برای این است

که مردم ، ذائقه شان با ذائقه ی شاعران متفاوت است و با

پیشرفت علوم ، فاصله ی بین هنرمند با مردم عمیق تر شده و

در نتیجه شاعر احساس تنهایی و غربت می کند و روز به روز

شعرهایی می گوید که درک نکردنی تر به نظر می رسد ! این

موضوع بین دانشمندان علوم طبیعی با مردم هم صدق می کند

و موضوع بسیار مهمی است که می طلبد جداگانه درباره اش

بحث کرد .

 

     اگر چه این مطلب از نظر بعضی ها کفرآمیز است اما نگارنده

معتقد است که در همین عصر حاضر ، دستکم ده ها شاعر

بالقوه یا بالفعل بزرگ و -  اگر نگوییم  بالاتر -  همطراز شاعران

بزرگ تاریخ شعر فارسی هستند که یا خود از وجود خویش

بی خبرند ، یا ادیبان و در نهایت جامعه از وجودشان بی اطلاع

است ! و یا این که ادیبان ، با وجود شاعران بزرگِ سده های

پیش ، دیگر نیاز و صلاح نبینند که شاعر بزرگ دیگری اصلاً وجود

داشته باشد ! به این مطالب ، مرده پرستی ما ایرانیان را هم

اضافه کنید تا بیشتر به عمق و کنه فاجعه پی ببرید . چشم

مردم بالاخره به انگشت اشاره ی ادیبان دوخته شده تا از طریق

آن ها مفاخر ادبی و به ویژه شاعران بزرگ خود را بشناسند .

شاعران برتر و شاعرتر می توانند در زمینه ی شناسایی و

معرفی شاعران بزرگ و نخبه نقش ایفا کنند . چرا که این

شاعران برتر ، با شعر و شاعری بیشتر سر و کار دارند و با پیچ و

خم های آن آشنا هستند و از این رو نسبت به ادیبان غیر شاعر

و یا شاعران متوسط به پایین ، بهتر می توانند در کشف و

معرفی شاعران بزرگ و نخبه نقش داشته باشند . سه دلیل

عمده باعث شناسایی و معرفی نشدن شاعران بزرگ و نخبه از

سوی شاعران برتر شده است اول : نداشتن انگیزه ی کافی و یا

تنبلی و تلاش نکردن آن ها برای پژوهش در این باره و تحمل

نکردن زحمت خواندن اشعار بسیار و بی شمار شاعران و در

نهایت حمایت نکردن مدیران فرهنگی در این زمینه . دوم : حب و

بغض های شخصی و حسادت . سوم : که بیشتر به عدم

معرفی شاعران بزرگ و نخبه و نه شناسایی ایشان مربوط می

شود ، صلاح ندیدن و رعایت بعضی از ملاحظات است . مثلا" یک

شاعر برتر مذهبی که به نظام مقدس اسلامی علاقه مندی و

پای بندی دارد و می داند که فلان شاعر ، در سخنوری ، شاعر

نخبه ای است ممکن است به خاطر عدم اطمینان از پای بندی

آن شاعر نخبه به نظام و دین و یا عفت کلام ، او را به جامعه

معرفی نکند و یا بر عکس . که این کار البته مردود نیست و این

ملاحظات معقول ، از سوی شاعران برتر معتقد به اخلاق و دین ،

باید رعایت شود ولی نباید به روی گردانی از وظیفه ی

شناسایی و معرفی شاعران نخبه مثبت منجر شود مگر همه ی

شاعران توانای مشهور ، به دین و مذهب و اخلاق ، پای بند بوده

اند ؟ که این چنین به آن ها پرداخته می شود و گاهی صفت

های انسانی والایی به آن ها داده می شود که هیچ کجا ثابت و

ثبت نشده است البته این کار اگر برای الگو سازی برای جوانان

باشد ، بد نیست .

 

 آری یکی دیگر از تفاوت های شعر با دیگر هنرها این است که

ارزش هنرهای دیگر را مردم خود تا حدودی می توانند درک کنند

اما ارزش شعر را کسی می تواند بشناسد که در آن سررشته

داشته باشد و درست فرموده اند که : قدر زر ، زرگر شناسد...

 

امروزه به خاطر گسترش ارتباطات و نشر وسیع و سریع اطلاعات

، سرعت بازخورد شهرت نیز بسیار بالاست به نحوی که اگر

شاعری در تلویزیون نشان داده شد و یا به وسیله ی شاعر

مطرحی معرفی شد ، به سرعت مشهور می شود هر چند

مقطعی . همین امر باعث شده که اشتیاق به شهرت در

شاعران به ویژه شاعران متوسط به پایین زیاد شود . این که

پایداری و ماندگاری شهرت تا چه زمانی است ، بماند .

 

شاعران بزرگ کمتر به دنبال شهرت می روند ولی شاعران

متوسط به پایین بیشتر . شهرت برخی شاعران در حیات خود و

فراموشی آن ها بعد از مرگشان ، به خاطر همین قضیه است .

 

اگر خیلی مذهبی بسرایی یا ادای مذهبی بودن را درآوری

مذهبی ها تو را بالا می آورند و اگر خیلی به اصطلاح روشن فکر!

باشی و ادای روشن فکرها را درآوری و با زدن کراوات و در

جمع لاییک ها و خارج نشین های بی تعهد و بی اخلاق ، حاضر

شوی و با زنان شاعر و هنرمند مشهورِ بی حجاب ، عکس

بیاندازی و مصاحبه های ضد دینی و ضد دولتی بکنی ، رسانه

داران بزرگ جهانی تو را بالا می آورند هر چند شاعر متوسطی

باشی . این کار را نه تنها با شاعران زنده می کنند بلکه تلاش

می کنند شاعران متوسط دهه ها و سده های قبل را که یا

بی اخلاق و بی دین بوده اند و یا اثری از غیرت دینی و اخلاق و

ارزش های الهی و انسانی در هیچ یک از سروده هایشان

نیست به طور مستمر مطرح کنند و شاعران جوان را به

الگوبرداری از آن ها ترغیب کنند از این رو یکی دیگر از مؤلفه های

شهرت هم می تواند ابراز و اعلام تمایل به چنین شاعرانی

باشد .

 

شاعران خوبی هم هستند که خیلی دنبال شهرت نمی روند و

اگر حب و بغض ها و مسایل این چنینی بگذارد ممکن است بعد

از مرگشان مشهور شوند که البته این شهرت خیلی به دردشان

نمی خورد مگر این که شعرهایشان دارای مفاهیم عالی دینی و

اخلاقی باشد و دیگران با خواندن آن ها به خدا نزدیک تر شوند

که در آن صورت ، آثارشان حکم صدقه ی جاریه پیدا می کند .

شعری که ارزش داشته باشد خدا به شاعرش اجر می دهد و

شعری که ضد ارزش باشد ، خدا شاعرش را کیفر می کند ؛

شعرهای مباح هم که اگر خدا آن را به حساب تباه کردن عمر

نگذارد و اگر به خاطر سرگرم کردن مردم و تباه شدن عمر ایشان

، کیفری نداشته باشد ، تکلیفش معلوم است یعنی نابود

می شوند ؛ بی هیچ پاداش یا کیفری.

 

ذکر پاره ای از دلایل مثبت و منفی شهرت شعر - و به تبع آن

شهرت شاعر -  در این دوره نیز خالی از لطف نیست :

1- خواست خدا بودن

 

که این نکته ها نیز در همین راستاست :

  • - داشتن تاییدیه ی اولیای دین
  • - داشتن نکته های الهی و مذهبی
  • - داشتن مفاهیم عالی انسانی مثل اشاعه ی حس
  • همدردی و دوستی

 ٢ - به لحظ فنی و ادبی خیلی قوی و قابل طرح بودن

 

    - ابداع یک سبک ، شیوه ، قالب و یا محتوای نو در شعر

 

     - خلاف روال معمول جامعه و جنجالی بودن شعر

 

 3 -  در چهارچوب ها و معیارهای نظام و حکومت شعر گفتن

 

        - شعر سرودن در موضوعات مختلف مورد نیاز نظام مقدس

جمهوری اسلامی از قبیل موضوعات دینی به ویژه در رثاء و

منقبت اهل بیت علیهم السلام ، دفاع مقدس ، شعر پایداری

و...

 

        - خواندن شعر ، به خصوص شعرهای مناسبتی توسط

خود شاعر با صدایی گیرا و رسا در محافل عمومی مختلف و

پخش آن از صدا و سیما

 

     - به تصنیف در آمدن شعر یک شاعر و خوانده شدن آن با

صدای خوانندگان مشهور ؛ و عرضه ی آن در قالب نوار کاست و

لوح فشرده ، یا پخش آن در شروع یا پایان فیلم های سینمایی و

مجموعه های تلویزیونی

 

 4- چاپ و منتشر شدن سریع یک شعر یا یک مجموعه شعر

 

   - گاهی پیش می آید که یک شاعر ، شعر یا شعرهای خوب و

قابل مطرحی را می سراید اما به موقع و یا اصلا" در سطح

وسیع منتشر نمی کند یا نمی تواند منتشر کند اما شاعر دیگری

که بعدها شعر یا شعرهای خوبی مثل شعر خوب شاعر اول را

سروده به سرعت آن را چاپ و منتشر می کند و منتقدان و

پژوهشگران هم فکر می کنند این شاعر دوم برای اولین بار

چنین شعری را سروده و او را مطرح می کنند و حال آن که

ممکن است واقعیت چیز دیگری باشد .

 

 5- سیاسی سرودن و سیاسی بازی

 

- سیاسی سرودن مثل فعالان سیاسی زمان شاه که علیه

حکومت شعر می سرودند و موجب بیداری مردم می شدند .

 

- سیاسی بازی مثل کار بعضی از شاعران خودفروخته در طول

دوران انقلاب اسلامی که علیه دین و نظام مقدس اسلامی

شعر می سرایند و از طریق تریبون های ضد انقلاب هم منتشر

می کنند .

 

 

6- باند بازی و گروه گرایی و... 

 

هرچند همیشه این موارد صدق نمی کند اما :

 

    - داشتن مناصب مهم دولتی به ویژه در حوزه ی فرهنگ

 

    - داشتن دوستانی که مناصب مهم فرهنگی دارند

 

    - داشتن انتشاراتی

 

    - داشتن نشریه یا دوستان نشریه دار

 

    - داشتن پست ریاست یک انجمن یا محفل و تشکل ادبی

 

    - داشتن کرسی دانشگاه

 

    - حضور مستمر در محافل گوناگون و چسباندن خود به این و

آن

 

    - داشتن کهولت سن !  ( ضمن احترام به پیش کسوت های

متواضع )

 

    - و...

 

دلیل اصلی شهرت کاذب این است که جایگاه شاعری و

پژوهشگری از هم جدا نشده و کار پژوهشگری را که یک کار

گسترده و نیازمند حوصله ، دقت و فرصت بسیار از یک سو و

کسب مراتب عالی علم و تجربه از سوی دیگر است ، اغلب ،

کسانی به عهده گرفته اند با تحصیلاتی ناکافی و حتی غیر

مرتبط با ادبیات !

 

البته داشتن قدرت بیان و توان ارائه ی مطلب در جمع و پر رویی

و خجالتی نبودن نیز باعث شده برخی شاعران توانا و خوب ، در

دوره ی حیات خود ، تا حدودی  به حقِ خویش در شناخته شدن

برسند هرچند شناخته شدن یک شاعر در زمان حیاتش ، جز

دردسر و احیاناً دچار روزمرگی شدن و به بیراهه رفتن ، چیزی

برایش به ارمغان نمی آورد .

 

       بر می گردیم به بحث شعر نو ؛ شعر نو چون ظاهر و

ظرفش مثل نثر است باید مظروف آن یعنی جوهره ی شعر و

زبان آن غنی تر و قوی تر باشد و به عبارت دیگر شاعرِ آن باید

شاعرتر باشد حال آن که اکنون این طور نیست و با توجه به

موارد متعدد از جمله سلیقه ی مردم و سابقه و جذابیت های

شعر کلاسیک ، هرکس شاعرتر باشد معمولاً سراغ شعر

کلاسیک می رود که این از یک طرف از دلایل تنزل شعر نو و از

طرف دیگر از دلایل پیشرفت شعر کلاسیک است . ما شاهدیم

که شعر کلاسیک -  به ویژه غزل -  امروزه بالنده تر از گذشته به

حرکت رو به رشد خود ادامه می دهد .

 

شکی نیست که شعر نو ، یکسری جذابیت ها دارد ؛ بهترین

کاری که شاعر امروزی  می تواند انجام دهد ، به کارگیری

قابلیت ها و مزیّت های زبانی شعر نو در سرودن شعرهای

کلاسیک خویش است و البته چنان که می بینیم این اتفاق

افتاده و یکی از دلایل سر زنده بودن شعرکلاسیک هم ، همین

موضوع است .

 

خوب است به برخی از دلایل و انگیزه های سروده شدن شعر نو

در این دوره نیز   اشاره ای شود :

 

- سراینده ی آن ، شاعر نیست و با بهره گیری از فنون و صنایع

ادبی شاعر نمایی می کند.

 

- سراینده ی آن ، اگر چه ذهنیاتی شبیه ذهنیات شاعران دارد ،

اما شاعر نیست ؛  بلکه نویسنده ای است فنّی و توانا و در عین

حال ، پر مشغله و کم حوصله و شهرت طلب که نوشتن داستان

و رمان ، نه در حوصله و توان او و نه ارضا کننده ی روح و جان

اوست .

 

- سراینده ی آن ، اگر چه با وزن و قافیه اندکی آشناست ولی

استعداد ذاتی لازم و مهارت کافی برای سرودن شعر کلاسیک را

ندارد و ارتباط و پیوندی هم بین ذهن او و خواستگاه و آبشخور

شعر برقرار نیست و او به ناچار سراغ این نوع ادبی می رود .

 

- سراینده ی آن ، شاعر است ولی شاعری رده پایین و به لحاظ

ذهنی ، تنبل و کم مهارت ، که سرودن شعر نو برایش ساده تر

جلوه می کند .

 

- سراینده ی آن ، شاعر کلاسیک سرای خوبی است اما برای

عقب نماندن از قافله و خالی نبودن عریضه ، چیزهایی تحویل

جامعه می دهد !

 

- سراینده ی آن ، شاعر کلاسیک سرای خیلی خوبی هم

هست اما گاهی بارقه های کوچکی از شعر ، در ذهنش خطور

می کند که به دلیل عدم قابلیت آن برای تبدیل شدن به لااقل

یک دوبیتی و یا به دلیل نداشتن فرصت و حوصله ی کافی برای

فارغ آمدن بر وزن و قافیه و یا خراب شدن و ناقص شدن آن بارقه

هنگام ریخته شدن در قالب های شعر کلاسیک ، آن را به شکل

شعر نو  بروز می دهد و گاهی هم خاستگاه آن بارقه با

خاستگاه شعر ، متفاوت است و به متن ادبی شباهت بیشتری

دارد اما چون حجمش کم است شاعر نمی داند با آن چه کند و

حیفش می آید آن را نادیده بگیرد و چون باب شعر نو هم باز

است آن را با چاشنی مقداری فنون و صنایع ادبی به نام شعر نو

ارائه می دهد !

 

این ها می تواند از دلایل ناتوان پنداشتن شاعران کلاسیک

سرای توانا در عرصه ی شعر نو باشد .

 

به هر حال ، سرودن شعر نو برای شاعران ، به دلیل عدم نیاز به

داشتن انسجام وزنی و قالبی ، به مراتب ساده تر از سرودن

شعر کلاسیک است و یا دستکم این طور به نظر می رسد و

باعث اقبال کاذب جوانان به آن شده است . در شعر نو می توان

از شاخه ای به شاخه ای پرید و همه چیز را به هم پیوند داد و

اگر حتی نیمایی هم که باشد می توان در آن از هر نوع قافیه و

از نظر عروضی از کوتاهی و بلندی عروض استفاده کرد که

 

این ها اگر چه به ظاهر می تواند برای شعر ، یک مزیت محسوب

شود اما در عین حال ، باعث شده که هر کس به آسانی به خود

اجازه دهد به قلمرو آن وارد شود و هرچه را دلش خواست به

اسم شعر نو به خورد جامعه بدهد .

 

به نظر حقیر ، شعر نو مثل نثر ادبی و نظم ، به مثابه شاخه ها و

برگ ها و شکوفه هایی هستند برای درخت تنومند شعر ؛ همان

گونه که شاخه ، میوه و یا شکوفه ، خود به تنهایی درخت

نیستند ، شعر نو هم به تنهایی شعر نیست . شعر مثل یک

انسان است و شعر نو مثل بخشی از اعضای این انسان . شعر

نو ، محصول شعر است اما شعر نیست . شعر نو ، گوئی یک

نوعِ ادبی غیر از شعر است که بین شعر و نثر ادبی معلّق مانده

و باید به دنبال نام دیگری برای آن بود ! بهترین شعرهای نو

نیمایی را که از وزن عروضی و قافیه هم بهره مند هستند

 

می توان "شعرواره" نامید که برای انتقال عاطفه و خیال و حس

و حال ظریف و در عین حال کوچک و گذرای شاعرانه مناسب

است .

 

خلاصه این که : در شاعر بودن کسی که با وزن و قافیه اصلاً

آشنا نیست ولی شعر می گوید و نام نوشته ی خود را شعر نو

می گذارد ، همان قدر شک و شبهه وجود دارد که در شعر بودن

شعر نوِ او !

 

       این گونه حرف ها در باب شعر نو نیز ، از نظر بعضی ها کفر

است ؛ چون این کفر دوم ، وجود و حیات ادبی خیلی ها را نفی

می کند ؛ اما این ها اولاً یک واقعیت است و ثانیاً یکی از دلایل

مهم پایین بودن کیفیت شعر نو و به ظاهر سهل و ساده بودن آن

و هجوم جوانان جویای نام به این عرصه و نیز عدم قبول این نوع

ادبی به عنوان "شعر"  از سوی مردم است .

 

       گفتیم : شعر ، قبل از چه گفتن ، چگونه گفتن است ؛ با

توجه به این نکته و نیز به این علت که شعر ، به طور معمول ،

دفعتاً از آن جایگاه فرا زبانی و ذهنی خود جدا شده و سراغ

ناخودآگاه شاعر می آید و شاعر هم موقع نزول شعر ، معمولاً به

سرعت آن را به کلمه و عبارت که همان شعر زبانی است ،

تبدیل می کند و روی کاغذ می نوسید - اگرچه ممکن است

بعدها تغییراتی در آن ایجاد کند -  و باز با توجه به همان فرمایش

خداوند که " شاعران چیز هایی می گویند که خود به آن عمل

نمی کنند " ، به متن شعر ، خیلی نمی توان استناد کرد و حکم

داد که منظور فلان شاعر از فلان شعر ، چنین یا چنان بوده و یا

نظر قطعی فلان شاعر در مورد فلان موضوع ، چنین یا چنان

است و از یک یا چند شعر یک شاعر نمی شود فهمید که شاعر

ریا می کند یا صداقت دارد.

 

 در بحث تقلید شاعران از شعرهای یکدیگر هم باید گفت : جدای

از بحث انتحال که واقعیتی است غیر انکار ، به دلیل نزدیکی

ذهن شاعران به یکدیگر و نوع ممارست و کسب مهارت در

سرودن و نیز وجود واژه ها ، عبارت ها و ترکیب های ادبی

یکسان ، سر و کار داشتن شاعران با حجم مشابهی از شعر

متقدمان و متأخران ، سرعت انتقال شعرهای تازه سروده شده

در سطح جامعه ، وجود وزن ها ، قالب ها و حتی قافیه های

تقریباً یک جور و همچنین داشتن یک غم و درد مشترک ، گاهی

شاهدیم که شعر یک شاعر به شعر شاعری دیگر شبیه است ؛

این یک امر کاملاً عادی است که ممکن است به صورت اتفاقی

رخ داده باشد و عیب محسوب نمی شود . این تشابه در شعر

کلاسیک اگر چه معمولاً به طور اتفاقی رخ می دهد اما در شعر

نو اغلب آگاهانه و عمدی است چون گستره ی شعر کلاسیک

محدود به شعر ، ولی گستره ی شعر نو تا مرزِ  بی نهایتِ نثر ،

باز است.

شعر کلاسیک با وجود همین حدود و ثغور و محدودیت هاست

که دارای حصن حصینی است که قلمرو شعر اصیل فارسی را از

ورود غیر شاعران محافظت و مراقبت می کند اما شعر نو ، به

دلیل قرابتش با نثر ، چنین حصار یا حصنی ندارد و همین امر

باعث شده که هر کس اراده کرده به راحتی وارد قلمرو شعر نو

شده و کار به جایی رسیده که در آن قلمرو ، دیگر نمی توان

غریبه و آشنا را به سادگی از یکدیگر تشخیص داد . از نو سرایان

کسانی هستند که خود را شاعر می نامند و حتی در

جشنواره های بزرگ ملی و بین المللی هم به آن ها جایزه داده

می شود اما نمی توانند یک بیت شعر بگویند.

 

نکته ی ظریف تر در باب تقلید در شاعری این که : ممکن است 

مثلا" علی با شناخت از شعر و نوع سرودن حسن که در

شاعری توانمند تر است و شیوه ی شاعری او مورد پسند علی

است حدس بزند یا احساس کند یا بداند که حسن اگر بخواهد

مثلا" در موضوع دفاع مقدس شعری بسراید ممکن است از چه

ترکیبات و عبارات و چه نوع شیوه ی زبانی استفاده کند و علی

نیز ناخودآگاه مانند حسن شعر بگوید و حسن   مدت ها بعد در

آن موضوع شعر بگوید و شعر این دو شبیه به هم باشد

نمی توان گفت که حسن از علی تقلید کرده بلکه برعکس است

اما قابل اثبات نیست و با توجه به محتمل بودن موضوع مذکور و

نیز احتمال سروده شدن دو یا چند شعر مشابه به طور اتفاقی

در یک آن و یا حتی در دو زمان متفاوت ، در بحث تقلید نمی توان

قاطع حرف زد.

 

در پایان باید اذعان کرد که بحث شعر ،  بحثی است پیچیده که

پرداختن به آن ، نیازمند حال و مجال بیشتری است.

 

                                                    والسلام – شیردژم

 

 

1) " لسان شعر ، بالاترین لسان ها است " ، حضرت امام خمینی (ره)

 

2) سخنرانی استاد دکتر حسین الهی قمشه ای با موضوع

" نظم و ریتم " پخش شده در ساعت 0945 تاریخ 93/12/17

از شبکه 4 سیما

 

3) مجموعه آثار علامه شهید استاد دکتر مرتضی مطهری ، جلد

17 صفحه 86

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

      یک خبر              

                      و

 

                            یک غزل

 

 

 

 با سلام به حضور دوستان فرهیخته

 

دومین کتاب شعرم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز نشر

گرفت و توسط انتشارات فصل پنجم (‌تهران) ‌به مدیریت استاد

پرویز بیگی حبیب آبادی در دست انتشار است و ان شاء الله به

زودی از زیر چاپ بیرون می آید و در نمایشگاه بین المللی کتاب

تهران ، در غرفه ی اختصاصی انتشارات فصل پنجم تقدیم 

علاقه مندان خواهد شد. 

 

عنوان کتاب :« باز هم این من تنهای خودم »

 

است با ۶۶ غزل ،‌ ٢۵ رباعی و ٣۶ دوبیتی . 

  

 

 و اما غزل :

 

 

 باز هم این من تنهای خودم

 باز هم این غم زیبای خودم

 

 باز هم خلوت رؤیایی من

 باز هم این شب یلدای خودم

  

 ...نیستم با همه ی بی خبری م

 غافل از روز مبادای خودم

 

 عاشق چشم سیاهی شده ام

 آفرین بر دل شیدای خودم

 

 دل من مشکل لاینحل نیست

 دل من حل معمای خودم

 

 با همین دل، دل عاشق، دل پاک

 شده ام یک شبه آقای خودم

 

 در غزل های قشنگ تو «افق»

 می نشینم به تماشای خودم

 

 

 چاپ شده در :

 مجله ی اطلاعات هفتگی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

  

 حق من نیست...

 

 

 حق من نیست که این گونه پریشان باشم

 حق من نیست که این گونه هراسان باشم

 

 شب به دنبال «من» خویش ، ‌به هر جا بروم

 روز ، از سایه ی خود نیز گریزان باشم 

 

 من که در سینه ی خود یک دل عاشق دارم ،

 حق من نیست چنین بی سر و سامان باشم

 

 من که هرگز نرساندم به کسی آزاری ،

 حق من نیست که در رنج فراوان باشم

  

 کاش ای مرگ بیایی و مرا دریابی

 حق من نیست که از چشم تو پنهان باشم 

 

 آخر و عاقبت عاشقی این است «افق»

 ولی آن روز نیاید که پشیمان باشم !

 

 

 چاپ شده در :

 مجله ی اطلاعات هفتگی 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

 دوبیتی های عاشورایی :

 

   

 

               (١)

 

 محرم آمد و بی تاب شد دل

 محرم آمد و بی خواب شد دل

  

 ز درد تشنگان آب در دست

 وجودش ذره ذره آب شد دل

 

 

               (٢) 

            

 دوباره نابسامان شد دل من

 غم و دردش فراوان شد دل من

 

 محرم شد محرم شد محرم

 پریشان شد پریشان شد دل من

 

  

               (٣)  

       

 تو اهل گریه و زاری نبودی

 دل من! اهل غمخواری نبودی

 

 عزاداری عزادار ابوالفضل (ع)

 تو که اهل وفاداری نبودی

  

 

               (۴)

 

 قبیله صد پسر از دست داده

 پسر یک سو ، پدر از دست داده

  

 عجب شام غریبانی است ؛ گویا

 بنی هاشم قمر از دست داده

  

 

               (۵)

  

 چه احساس عجیبی داره زینب

 عجب امن یجیبی داره زینب

 

 ز روزی که قمر از دست داده

 عجب شام غریبی داره زینب

 

  

               (۶)

 

 کسی همپای محمل همره اوست

 کسی چون ماه کامل همره اوست

 

 که گفته در سفر تنهاست زینب ؟

 سری منزل به منزل همره اوست

 

 

 

 چاپ شده در :

 

 - مجله ی اطلاعات هفتگی  (‌به جز سومین دوبیتی)

 - مجله ی جوانان امروز  (‌ششمین دوبیتی)

 

 قرائت شده در :

 

 - شبکه ی قرآن سیما  (اولین دوبیتی)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط یوسف شیردژم نظرات () |

Design By : Night Melody